![]() |
![]() |
|
| هر آنچه دل تنگم میگوید |
|
ميخوام برات قصه بگم قصه ي آشنا شدن
عاشق شدن ، سكوت و غم قصه ي مبتلا شدن
ميخوام برات قصه بگم، بگم از روزا و شبا
خون به دل ما ميكنن اون آدماي پر جفا
گريه ي خون و درد وغم سكوت بين عقل و دل
نداره حرفي عاشقا ،عقلم شده بي آبو گل
قصه ي آشنا شدن، قصه ي آرزو شدن
يادم اومد غريبه اي ، تنها شدن تنها شدن
شب شد و من توي سكوت نگاه گرمت رو ديدم
ميون تاريكي شب گريه ي چشماتو ديدم
اما تو اي رفيق خوب ، نديدي گريه هاي من
اون روز و اون شب نديدي گريه ي بي صداي من
اون كسي كه خوند تو چشات درداتو فهميد با نگاه
اون كسي كه دوست ميداشت ، مواظبت بود با دعا
اون من بودم عزيزكم اما تو نشناختي منو
دعا ميكردم واسه تو دعاي اون مسافر رو
سفر به خير مسافرم دعاي من همراهته
نگاه من به آسمون دعاي من به راهته
يادت باشه حرفاي من، اون شب كه گفتم نازنين
كاشكي بدوني تو يه روز منظور من چي بودهمين
نميتونم چيزی بگم وقتي پر از گلايه اي
منم پر از گلايمو نمونده حرف ساده اي
تنها سكوته بين ما، حرفي نمونده همزبون
گلايه هات زياد شده از دست من ، نامهربون
ببخشیدم که عاشق چشم عسل ریزِ شمام |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم تیر 1387ساعت 14:38 توسط مینا |
|
|
به نام خدا بهش نگین که من چقدر دوسش دارم برای بردن دلش کوهو رو شونم میذارم بهش نگین دیوونه چشاش شدم مست همه شیطونیاش عاشق خندهاش شدم اگه بفهمه عاشقم میره و پیداش نمیشه کی میدونه عاقبت این دل زارم چی میشه اگه بگم دوسش دارم قلبشو پنهون میکنه پیش چشای عاشقم رقیبو مهمون میکنه بهش نگین که من چقدر دوسش دارم برای بردن دلش کوهو رو شونم میذارم بهش نگین دیوونه چشاش شدم مست همه شیطونیاش عاشق خندهاش شدم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 20:18 توسط مینا |
|
|
سیزده خط برای زندگی دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:11 توسط مینا |
|
|
گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش خونه ی اون حالا تو یه گلدون سفالی بود جای یارش چقدر تو این غریبی خالی بود یادش افتاد که یه روز یه باغبون دو بوته داشت یه بهار اون دو تا رو کنار هم تو باغچه کاشت با نوازش خورشید طلا قد کشیدن قصشون شروع شد و همش به هم میخندیدن شبنمای اشکشون از سر شوق و ساده بود عکس دیوونگیشون تو قلب هم افتاده بود روزای غنچه گیشون چقدر قشنگ و خوش گذشت حیف لحظه هایی که چکید و مرد و برنگشت گلای قصه ی ما اهالی شهر بهار نبودن آشنا با بازی تلخ روزگار فکر میکردن همیشه مال همن تا دم مرگ بمیرن با هم میمیرن از غم باد و تگرگ یه روز اما یه غریبه اومد و آروم و ترد یکی از عاشقای قصه ی ما رو چید و برد اون یکی قصه ی رفتن و باور نمیکرد تا که بعدش چیده شد با دستای سرد یه مرد گلای قصه ی ما عاشقای رنگ حریر هر کدوم یه جای دنیا بودن و هر دو اسیر هیچکی از عاقبت اون یکی با خبر نبود چی میشد اگه توی دنیا قصه ی سفر نبود قصه ی گلای ما حکایت عاشقیاس مال یاسا ، پونه ها ، اطلسیا ، رازقیاس که فقط تو کار دنیا دل سپردن بلدن بدون اینکه بدونن خیلیا خیلی بدن یکیشون حالا تو گلدون سفال خیلی عزیز اون یکی برده شده واسه عیادت مریض چقدر به فکر هم اما چقدر در به درن اونا دیگه تا ابد از حال هم بی خبرن روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره این بلاها رو سر خیلی کسا در میاره بازیاش همیشه یک عالمه بازنده داره توی هر محکمه کلی برگ و پرونده داره این یه قانون شده که چه تو زمستون چه بهار نمیشه زخمی نشد از بازیای روزگار اگه دست روزگار گلای ما رو نمی چید حالا قصه با وصالشون به آخر می رسید ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه خوبا رو کنار هم میاره بعدم میچینه کاش دلایی که هنوزم می تپن واسه بهار |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:7 توسط مینا |
|
|
سلام دوستان عزیز
دوستان محترم این وبلاگ تا مدت نامعلومی آپ نخواهد شد. و ممنون از همه شما دوستان عزیزم که در این مدت من را تنها نگذاشتید و به من سر زدید. دوستان مهربانم برایم دعا کنید |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 14:3 توسط مینا |
|
|
به نام خدا
ای پدرم ای آرام جانم ای که با بودنت امید دارم ای پدرم ای تکیه گاهم ای که تا تو نباشی ترس افتد به جانم ای پدرم ای گل خوشبوی من کنارم باش تا تنها نباشم تو را دوست می دارم تا زمانی که زنده بمانم تقدیم به پدر گلم که از بودنش محروم هستم و تقدیم به پدری که حالا با بودنش مرا امیدوار میکند پدرم همیشه دوستت خواهم داشت. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 15:43 توسط مینا |
|
|
به نام خدا
ای مرگ به من گوش بده به من که در این دنیای وانفسا به تو فکر میکنم ای مرگ همه از تو میترسند آری من هم از تو میترسم ای مرگ چرا تو رعب انگیز هستی؟ چرا چرا چرا............؟ ای مرگ من میدانم که چرا همه از تو در هراسند ای مرگ میدانی چرا؟ به تو میگویم که تا شاید کمی دل رحم تر شوی ای مرگ تو عشق را میکشی آری عشق ما انسانها را ای مرگ از تو خواهشی دارم خواهش که برای تو دشوار است میدانم ای مرگ اگر می خواهی ما را بکشی ما را وابسته عشق مکن ای مرگ اگر میخواهی ما را بکشی زمانی ما را بکش که عاشق نشدیم ای مرگ زمانی ما را بکش که از عشق خود سیر شده باشیم آری از عشق خود سیر شده باشیم سیر سیر سیر............. یا که در عشق شکست خورده باشیم شکست شکست شکست.............. آری آن زمان زمان مرگ ماست زمان بی عشقی ما بی عشقی................
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 21:56 توسط مینا |
|
|
زمستان است زمستانی سرد خورشید قصد بیرون آمدن ندارد کاش او در کنارم بود او که گرمای وجودش مرا گرم می کرد کاش او بود و کلام زیبایش سرمای وجودم را آب میکرد کاش به سفر نمی رفت کاش کنارم می ماند این روزها آرزویی که می کنم فقط آمدن اوست هر چند می دانم که آرزویی بزرگ است هر چند می دانم که شاید برآورده نشود ولی ای کاش برگردد ای کاش ای کاش و......... ای کاش برگردد تا مردنم را نبیند تا شاهد مرگم نباشد دلیل گفتن این حرفم شاید برای عاشقان واضح باشد این دلیل این است که عاشق دوست ندارد قطرات اشک معشوقش را ببیند آری من عاشق او هستم او که تمام وجود من است و این بار آرزو می کنم اگر خواست برگردد این بار خداوند اورا عاشق کند و برنگردد تا شاهد جنازه ام باشد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 15:52 توسط مینا |
|
|
به نام پروردگار عشق
امروز در این کویر ساکت وخشک که در زیر خورشید سوزان ایستاده ام به پرنده ای فکر میکنم پرنده ی سفید قلبم که اگر در کنار تو ای مهربانم بود پرو بال میگرفت وپرواز را در کنار تو ای آرام جانم می آموخت ای آسمان کویر که جانت از گرمای وجودت سوخته و گرمایت مانند یخی که ذوب میشود بر گونه هایت فرو ریخته اند آری این اشک توست ای آسمان کویر آری این غم توست آری این غم تو برای پرنده ی تنهای قلب من است ای آسمان کویر گریه کن گریه کن گریه کن....... من هم ای آسمان با تو میگریم که تا شاید این قطرات جویی شود در این کویر خشک تو وقلب تو با قظرات اشک من وآه من رنگین شود آری من قلب تو را ای کویر رنگین میکنم با اینکه قلب خودم از آه..... پر شده آهی از سر عشق عشق عشق.......... خوش به حالت ای کویر که آسمانت از اشک غم خالی شد ولی ای کویر دعایی به حال من کن که شاید آسمان قلب من نیز از غم عشق او خالی شود شاید شاید.............. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 15:48 توسط مینا |
|
|
به نام پروردگار آسمان
شب است و ماه در پس ابرهای سیاه از خود نور می فکند که تا شاید ابر بفهمد در پس سیاهی او ماهی روشن است و کنار رود اما ابر سنگدل به کنار نرفت و ماه گریست! ماه به ابر گفت: ای ابر میدانی چرا تو را برای پوشاندن من و خورشید انتخاب کرده اند؟ ابر گفت: نه! ماه گفت: چون تو سنگدلترین و خشمگینترین فرد در آسمان هستی ابر گفت: پس آن قطرات اشکی که از من فرو میریزد چیست؟ ماه گفت: این قطرات اشک از آن تو نیست بلکه این قطرات را خداوند در جسم و روح خشمگین تو نهفته تا تو ای ابر سیاه قدری مهربان به نظر برسی و این بار ابر گریست! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 14:5 توسط مینا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من به عنوان نویسنده برای شرح وبلاگم به شما دوستان میگویم که این وبلاگ را برای بیان دردودلهای خودم به صورت شعر یا متن تنظیم کرده ام که امیدوارم شما دوستان خوشتون بیاد.
|
| پیوندهای روزانه |
|
شب بی پایان شب بی پایان یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است مریم جان ارزوی بارانی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 |
| پیوندها |
|
ردپای باران |
|
RSS
|